گروه علمی فرهنگی هنری

گروه علمی فرهنگی هنری

سایه

منوي اصلي

آرشيو موضوعي

آرشيو مطالب

سايت ها و وبلاگهاي مفيد:


امکانات


حرامزاده ليمويی

 

جواد ترشيزي
 
 
حرامزاده ليمويي
 
 
 
شايد همه‌اش تقصير مادرم بود.
 
سعي مي‌کردم زياد در مورد او با پدرم صحبت نکنم تا اين دفعه‌ي آخر که رسيد به کلمه فاحشه و تصميم گرفتم ديگر هيچ‏وقت حرفش را پيش نکشم.
 
«او يک فاحشه‌ي سگ مصب بيشتر نبود.»
 
نمي‌دانستم چه جوابي بدهم. چه‌طور به خودش اجازه مي‌داد اين‌طوري صحبت کند. اگر کسي به خودش بگويد ترياکي، خشتک طرف را سرش مي‌کشد. توي آينه نگاه مي‌اندازم، زير چشم‌هايم دو گودي سياه خودنمايي مي‌کند، شايد شبيه گودي رحم. دندان‌هايم زرد شده، زرد مثل فيلتر مگنا، زرد مثل شيشه‏ي آبسولوت، زرد مثل ليمويي پدر. حالم از ليمويي پدر به هم مي‌خورد. هزار تا پيراهن ليمويي داشت و هر کدام را که اتو مي‌کشيد، مي‌گفت: «يادگار مادر خدا‌بيامرزت.»
 
هيچ وقت سنگ قبري نديدم که رويش نوشته شده باشد فرح، مادر محمود. فاميلي‌اش چه بود؟ چرا جرات نمي‌کنم ازش بپرسم؟
 
مي‌گفت: «‌جنازه‏اش را هيچ وقت نديديم، سر گذاشت به کوه و بيابان خدا‌بيامرز.»
 
شايد توي دل مي‌گفت حاضرم سگ را ببينم ولي او را نه!
 
«حاضرم سگ را ببينم ولي او را نه!»
 
«براي چي مادر؟»
 
سيگار را بين انگشت اشاره‌ و وسطي تنظيم کرد و با فندک نقره‌اي رنگ و رو رفته‌اش آتش زد.
 
«به من نگو مادر، يکي مثل من نه مي‌تواند مادر باشد، نه زن و نه هيچ گه ديگري. مي‌فهمي؟»
 
«نه!»
 
چشمانش را خمار کرد و دود سيگار را از دهان و بيني بيرون داد. فاصله‌مان را لحظه‌اي غبار نيلي رنگ پر کرد. انگشتانش دقيقا جايي از سيگار قفل شده بود که با خط طلايي رويش نوشته شده بود وينستون.
 
«مي‌فهمي، خوب هم مي‌فهمي. خودت را مي‌زني به آن راه.»
 
چشم دوخته بود به دهانم که چيزي بگويم. نه حرفي داشتم و نه هيچ حسي. نگاهم را از خيابان گرفتم و چشم دوختم به گورخري موهاش. گفتم: «هايلايتت باحال است، زرد به‌ مشکي خيلي مي‌آيد.»
 
چند وقتي است که پدر ديگر ليمويي نمي‌پوشد. درست از شبي که به‌اش گفتم: «چرا اين‏قدر دروغ مي‌گويي؟ مي‌دانم هيچ وقت برايت پيراهني نخريده، چون فقط سه ساعت باهاش بودي.»
 
همان شب کمد لباس‌هايش را آتش زد که اگر به موقع نرسيده بودم تمام خانه سوخته بود. آتش را وقتي خاموش کرديم که نيمي ‌از گچ ديوار کنار کمد ريخته بود. لبخند کودکي‏هاي من هم روي همان ديوار قاب شده بود، خيلي از آن عکس خوشم مي‌آمد چون تنها عکس در تمام زندگي‌ام بود که در آن به اختيار خودم لبخند مي‌زدم نه به اصرار عکاس. آتش، شيشه‌ي قاب را شکسته بود و لبخند مرا مچاله کرده بود.
 
مي‌گفت: «من توي اين زندگي سوختم، تو دنبال زن‌بازي نرو.»
 
«به ما که رسيد...»
 
«من نمي‌فهميدم. خر بودم پسرم، خر.»
 
خر نبود، هرزه بود بي‌پدر. عمو نعيم مي‌گفت: «از شانزده سالگي دو پيک توي لاله‌زار مي‌انداخت بالا و پاشنه‌ي روسپي‌خانه‌ها را از جا در مي‌آورد. مادرت هم يکي از آن‏ها بود.»
 
حرفش که تمام شد، دو خط نازک اشک ديدم که گونه‌هايش را به دو نيم تقسيم مي‌کرد.
 
عمو نعيم مي‌گفت: «حالا هم يکي از همين‌ها را صيغه کرده و يک شب در ميان مي‌رود خانه‌اش، از تو مي‌ترسد که نمي‌آوردش توي آن خانه.»
 
« او از هيچ کس نمي‌ترسد.»
 
عمو نعيم خيره شد به چشم‏هاي من و من به لرزش دست‏هاي لاغر او.
 
 
 
شايد مقصر اصلي پدرم بود.
 
پدرم را دوست داشتم. خودم هم تعجب مي‌کنم. زماني که قدم به زور تا ران‌هاي ورزيده‌اش مي‌رسيد، قهرمان روياهايم بود. فکرش را هم نمي‌کردم روزي برسد که قدش تا شانه من باشد و به‌اش سيلي بزنم.
 
«چه جوري من را از او گرفتي؟ چه قدر به‌اش باج دادي؟»
 
«به تو چه تخم‌سگ! اين فضولي‌ها به تو نيامده.»
 
«هر وقت کم مي‌آوري...»
 
«خفه مي‌شوي يا خودم خفه‌ات کنم؟»
 
مي‌دانستم نشئه است و کاري نمي‌کند. نشئه‌ها فقط حرف مي‌زنند ولي خمارها زمين و زمان را به هم مي‌دوزند. همين آدم وقت‌هاي خماري از گرگ هم درنده‌تر مي‌شود.
 
«دست رو من بلند کني...»
 
«دست روت بلد کنم چي؟ خوب زر بزن ... اگر باباتم، ادبت مي‌کنم.»
 
«نه بابامي ‌نه حق ادب کردنم را داري، اگه بابا بودي که مادرم را ازم نمي‌گرفتي.»
 
«مادر؟... اون يک فاحشه‏ي سگ مصب بيشتر نبود.»
 
صورتش سرخ بود. دود ترياک مي‌دويد زيرِ پوستش. التهاب مويرگ‌هاي ريز آبي را از روي پوست روشنش مي‌ديدم. با پشت دست کوباندم روي سرخي گونه‌هاش. رد انگشتانم سفيد شد. سوزشي عجيب از دست‌هايم پخش شد تو تنم. هنوز هم که نگاهش مي‌کنم طرح نامرئي سيلي آن شب را روي صورتش مي‌بينم.
 
جمله‌ي مادرم توي ذهنم چرخ مي‌خورد که گفته بود نيمي ‌از ثروت پدرم را بالا کشيده تا من را نيندازد و صحيح و سالم تحويلش بدهد:
 
«خيري هم نديدم از آن همه پول. با پول‏ها اتاق اجاره‌ي‌ام را پر از وسيله کردم و سر و دستم را پر از طلا. به خانه که دزد زد، از طلاها هم فقط همين چهار تکه برايم مانده.» دستش را از آرنج عمود کرد روي ميز تا آستين مانتويش پس بيفتد. دست سفيد و قلمي‌اش که نمايان شد، لرزاندش تا حلقه‏هاي طلايي بيشتر به چشم من بيايند. سيگار را که خاموش کرد توي جاسيگاري احساس کردم طلايي وينستون چشمگيرتر از طلايي النگوهاش است. نمي‌دانم چرا خجالت مي‌کشيدم پاکت مگنا را از جيبم در بياورم.
 
«او هم خيري از من نديد، هر دوتان ضرر کرديد.»
 
رژِ روي لبش کم‏کم داشت مي‌ماسيد، دهن دره‌اي کرد. ملتمسانه با نگاهش چيزي درخواست مي‌کرد که هرگز نفهميدم چه بود.
 
«دار و‌ ندارش را با من نصف کرد به خاطر تو، خيلي مرد بود.»
 
«نامرد بود، نامرد! تا حالا کسي به‌ات گفته حرام‌زاده؟»
 
«فحشي نمانده که نکشيده باشند به تنم، ما جماعت با همين فحش خوردن زنده‌ايم.» و قيافه‌اش چنان در هم رفت که انگار آن لحظه من هم داشتم فحشش مي‌دادم.
 
جلوي کامپيوتر نشسته‌ام. حتما مثل هميشه يک متکا گذاشته پشتش و يکي زير پاي چپش و دارد مي‌کشد. با سيخ و سنجاقش مشغول نباشد چه کند؟ صداي خش‏دار اسپيکر توي گوش‏هايم زنگ مي‌زند: «هرچي تنهاتر بشي دنيا تو رو کمتر مي‌خواد...»
 
«پدرت اول قبول نکرد، مي‌گفت از کجا معلوم مال من باشد؟ به‌اش گفتم عده نگه داشتم. بچه هم سه ماهش است. مجبور شد باور کند.»
 
نمي‌دانستم حرف‌هاي کدام‌شان را باور کنم. اگر به خودم بود که نه مي‌خواستم اين فاحشه مادرم باشد و نه او، پدرم. ولي چه مي‌شود کرد؟ پدر و مادر مثل شناسنامه، از زمان تولد تا آخر عمر، با آدم‌ هستند.
 
«نه تو مادر مني و نه او بابام، هر دو‌تان از يک قماش‌ايد.»
 
«همه‌ي آدم‌ها از يک قماش‌اند، پسرم.»
 
«پسر نه، محمود!»
 
مادرم عمو نعيم را اتفاقي ديده بود و من را از طريق او پيدا کرده بود. ظاهر مادر عادي بود؛ يک خال کوچک، حدفاصل بيني و لب‌هاي باريک سرخ، موهاي زرد و سياه و تنک، پوست نيمه چروک و روپوش و روسري آبي روشن. توي کافه همه طوري به‌ام نگاه مي‌کردند که مطمئن شدم يک پسر بيست و سه ساله هيچ وقت با يک فاحشه پنجاه ساله سر يک ميز نمي‌نشيند.
 
پدرم که فهميد او را ديده‌ام سرخ شد و دست و پايش را گم کرد، سري تکان داد و سريع پناه برد به‌ منقل برنجي‌اش. دست‌هايش چنان مي‌لرزيد که فکر مي‌کردي آرام و قرار از سيم و سنجاق هم گرفته شده. زير لب گفت: «رسوايي از هر چيزي بدتر است.»
 
توي دلم گفتم: «نسل منکرش را سگ بخورد.»
 
و دستم را سُراندم روي بدنه سرد فلزي چاقويي که همان روز خريده بودم. پي فرصت مناسبي مي‌گشتم تا کار را يکسره کنم.
 
 
 
شايد همه چيز از جرقه‌اي که عظيمي ‌زد شروع شد.
 
چه‌طور من حلال نيستم؟ اصلا گيرم که حلال نباشم. اين همه آدم حلال‌زاده‌اند، يکي هم حرام‌زاده باشد، آسمان به زمين مي‌آيد مگر؟ ياد دبستان مي‌افتم. زياد با همکلاسي‌هايم بر نمي‌خوردم. وسط يکي از زنگ تفريح‏هاي کلاس پنجم، بچه‌ها دوره‌‏ام کردند و به سرکردگي عظيمي‌ يک صدا فرياد زدند: «حرام‌زاده! حرام‌زاده!»
 
شايد آنها هم مثل من، آن زمان معني حرام‌زاده را خوب درک نمي‌کردند و فقط از دهان بقيه شنيده بودند. به پدرم که گفتم، از کوره در رفت و به جايي پشت سر من خيره شد، انگار که عظيمي آنجا ايستاده بود. داد زد که: «آن ولدالزنا چي مي‌فهمد از اين حرف‌ها، حرام‌زاده خودش و هفت جد و آبادش است!»
 
آن شب، قبل از خواب هزار بار تکرار کردم: «حرام‌زاده خودشانند و هفت جد و آبادشان.»
 
از معلم‌ها و ناظم و مدير مدرسه هم پرسيدم. هيچ کدام جواب درستي نداشتند براي حرام‌زاده. بالاخره راضي‌اش کردم که خانه را بفروشيم و بياييم توي اين آپارتمان کوچک.
 
«بايد بروي سر کار، ديگر زيرزميني نداريم که سر ماه اجاره‌اش را ‌بگيريم و کوفت کنيم، از من هم که کاري ساخته نيست، تو بايد تکاني به خودت بدهي.»
 
«از من هم ساخته نيست. مي‌خواهم دفترچه کنکور بگيرم.»
 
«دانشگاه مال بقيه‌ است، زبان درازي هم موقوف!»
 
«زبان خودت که از همه درازتر است بي‌پدر! اصلا به من چه؟»
 
دو روز بود که به‌اش نرسيده بود، از دوستش کمي‌ گرفته بود تا فقط از خماري نميرد، چند دود هنوز بيشتر نگرفته بود که از پاي بساط بلند شد و تمام قد جلوي من ايستاد و کمربندش را کشيد. همين‏طور که حرف مي‌زد لب پاييني‌اش را هم مي‌گزيد: «به من مي‌گويي بي‌پدر، تخم‌سگ حرام‌زاده؟»
 
يک قطره عرق سرد روي تيره پشتم سر خورد و زانوهام سست شد. کمربند را از دستش گرفتم و پرت کردم گوشه‌ي اتاق، لبه‌ي چرمش افتاد روي منقل و ذره‌اي خاکستر به هوا برخواست. گل‌هاي زغال با سرعتي عجيب مي‌رفتند به سمت پژمردگي. اشک توي چشم‌هام لمبر مي‌زد. از تو مي‌لرزيدم. مي‌دانستم تا دهان باز کنم، بغضم مي‌‏ترکد.
 
آرام رفتم سمت اتاقم. بوي چرم در حال سوختن با بوي ترياک در فضاي اتاق مي‌آميخت. نمي‌دانم چرا احساس کردم شکم مادرم يک همچين بويي مي‌داده. يک نخ مگنا روشن کردم. اشک‏هايم که ته کشيد به اين مي‌انديشيدم که اگر مادرم عده‏ي کثافت‌کاري‌اش را با اين بي‌پدر نگه داشته، چه طور من حلال نيستم؟
 
نشستم جلوي کامپيوتر، جمشيد با صداي خش‏دار اسپيکر مي‌خواند: «هر چي تنهاتر بشي دنيا تو رو کم‏تر مي‌خواد...»
 
پيچ صداي اسپيکر را تا ته پيچاندم تا هِق‌هِقم را نه خودم بشنوم نه آن بي‌پدر.
 
 
 
شايد شهوت بود که زندگي ما را به هم ريخت.
 
همه چيز از سه ساعت شهوت شروع شد؛ سه ساعت يک مرد ليمويي و يک فاحشه که قرار شده بود دستمزد يک شب را براي سه ساعت بگيرد، تازه جنسش هم به راه بود. براي همين از خوشحالي پر درآورده بود. مثل فرشته‌ها!
 
يکي از معلم‌هام مي‌گفت: «تمام مشکلات ما زير سر زبانمان است.» همان دم خواستم بلند شوم و بگويم که اين‏طور نيست ولي پشيمان شدم.
 
«کاشکي بيل به کمرت مي‌خورد، مرا پس نمي‌انداختي.
 
«ما هم از کمر بابامان کنده شده‌ايم. کاري است که مي‌شود، تف و لعنت و غرشمال‏گري ندارد ديگر. آبت کم است يا نانت؟»
 
«هيچي‌ام کم نيست، هيچي‌ام!»
 
«اتفاقا کم است، نه عقل درست و حسابي داري و نه شعور.»
 
ساکت شدم.
 
سه ساعتي مي‌شود که کپه‌ي مرگش را گذاشته. نوک پا به آشپزخانه مي‌روم و کارد دسته فلزي را آرام از جيبم در مي‌آورم. در اتاقش باز است. نشئه‌ي نشئه است و توپ هم تکانش نمي‌دهد. چشمانش بسته است ولي خوش ندارم نگاهش کنم. مثل وقت‌هايي است که آدم مجبور مي‌شود نگاهش را از نگاه خيره دختري هشت ـ نه ساله بدزدد. بعدازظهر پنج تا واليوم توي چايش حل کرده بودم. مثل جنازه‌اي بي‏حرکت خوابيده.
 
گفت: «يک ليوان چايي براي من بريز، اين قدر هم سيگار نکش، آخرش مي‌شوي مثل من.»
 
و با دو ضربه‌ي سيم به لبه‌ي منقل، روي حرفش تاکيد کرد.
 
«پررنگ؟‌«
 
«قربان پنجه‌ات، ديشلمه!»
 
قرص‌ها را ريختم توي ليوان چاي و با همين کارد شروع کردم به هم‌زدن. لبه‌ي ليوانش پريد، مجبور شدم چايش را بريزم توي يک ليوان ديگر و با قاشق هم بزنم.
 
شلوارک را نرم نرم از پايش مي‌کشم و عامل بدبختي‌ام را مي‌برم. خون گرم مي‌پاشد روي دست و صورتم. ملافه‌ي شکلاتي‌رنگ، سرخ مي‌شود. رد خون روي دست و صورتم مي‌سوزد. طرح نامرئي سيلي سه هفته پيش، راه نگاهم را مي‌بندد. حالم از خودم و او به هم مي‌خورد. انگار نه انگار که اتفاقي افتاده باشد، طاق‌باز خوابيده؛ بدون کوچکترين حرکتي و بدون آلت تناسلي!
 
کارد را زير فشار آب مي‌گيرم و لخته‌هاي خون را مي‌فرستم توي گودال استيل ظرفشويي. زنگ مي‌زنم به اورژانس، اپراتور مي‌گويد: «تا نيم ساعت ديگر نيروهاي ما آنجايند، خونسردي‌تان را حفظ کنيد.»
 
شلوارک خودم را هم درمي‏آورم. چشمانم را روي هم مي‌گذارم و فوران خون را با پوستم حس مي‌کنم. اين بار داغ‌تر از قبل مي‌شوم. يک قطره خون مي‌جهد توي چشمم و تمام جهان سرخ مي‌شود.

نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:





نويسنده: مجتبی خلوتی تاريخ: شنبه 27 اسفند 1390برچسب:-18,حرامزاده,لیمویی,سایه,فاحشه,مادر,جواد,ترشیزی,سایه, موضوع: <-CategoryName-> لينک به اين مطلب

سايه...

سایه هم هست و هم نیست...مجازیست در عین حقیقت...مجازی که خبر از حقایقی میدهد...و آن حقیقت...حقیقت انسانیت است...

نويسندگان


کاوش

Template By: LoxBlog.Com


© All Rights Reserved to saayeh.LoxBlog.Com | Template By: NazTarin.Com